![]() |
![]() |
|
|
" بسم الله الرحمن الرحيم " با تو مي گويم راز خويش را براي تو مي گشايم دل خويش را مي دانم ... نور تو كه برآمد ، شب من سرآمد ... مي داني ... دلم كه شكافد ، نام تو برآيد ... آسمانم ! دريابم كه بي آبم ... آفتابم ! بتاب كه بي تابم ...
سلام الله علیک یا آنیس نفسی یا شمس الشموس و رحمه الله و برکاته
... و من هنوز از جذبه يك نگاه تو مستم ... مست مست !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
" بسم الله الرحمن الرحيم " " المستغاث بك يا صاحب الزّمان " هستند كساني كه در اين وانفساي زمان ، مرا از تو دور مي خواهند و در گوش دلم هميشه يأس مي خوانند ... اما من ... مي دانم و به يقين هم ! مي دانم كه تو ، آني نيستي كه با هر لغزش من ، با هر واماندگي و عقب ماندگي من ، با هر نشستن و شكستن من ، دست از مهربانيت برداري ... مي دانم كه اگر تو دستم را نگرفته بودي ، اگر تو قوت گام هايم نبودي ، اگر تو رهايم كرده بودي ... من كه اينجا نبودم ، دور بودم ... خيلي دور! تو از من خواسته اي كه بيايم ، با همه اين دست و پا زدن ها ...با همه اين خستگي ها و افتادن ها ... با همه سردرگمي ها ! تو گفتي كه وظيفه من ، فقط باشد رفتن ! اينكه بشناسم ، باور كنم ، قدم بردارم و سرعت بگيرم . تو گفتي بيا ، نتيجه اش با من ! اما ...
مي دانم ، اگر نيامدم ، اگر حتي نگاهت نكردم ، اگر افتادم و نشستم ،تو رهايم نمي كني ... مي دانم بيش از آنكه من ، نگران رسيدن باشم ، تويي كه مشتاق رسيدني ! يك قدم از من است و هروله از تو ... پر و بالي از من است و پر كشيدن از تو ... نه ! همان يك قدم هم از توست ! جانمانده ام من ، مي دانم ! كسي كه چون تويي را دارد ، چه باك از طوفان ؟! جاي ترس و نااميدي ، نمي ماند . اگر بترسم ، اگر نااميدي بيايد ... پس من چه تفاوتي دارم با كسي كه مهدي (عج) ندارد ؟ اگر بخواهم دستم را از دست تو بيرون بكشم ، مي دانم تو نمي گذاري ! من بنده خدا هستم و تو عاشق خدا و مگر مي شود كه تو راضي شوي به نشستن من ؟! اگر كه گل مرا ، از طينت تو سرشته اند ، اگر كه نام تو را بر دل من نوشته اند ، اگر كه هر نفسم ، به يمن وجود توست ، چگونه مي توانم محبت نباشم ؟ من نمي خواهم مايه غمت باشم ! مولاي من ! من امشب ... امشب آمده ام تا دلم را از اغيار تهي كنم و مهر بي منتهاي تو را بر آن نشانم ... آمده ام كه با تو بپيوندم و از همه اين زمين رها شوم ... رها شوم و وصل ... وصل شوم و رها ... من آمده ام به سويت ، مدد !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
" بسم الله الرحمن الرحيم " آهاي مسافر ! بيش از آنكه تو ، محتاج و نگران رسيدني ، خداي تو ، مشتاق و چشم انتظار توست ... حدیث قدسی : " لو علم المدبرون ٬ کیف اشتیاقی بهم ٬ لماتو شوقا "
اگر آنان که از من روی برتافته اند ٬ شدت اشتیاق مرا به خودشان می دانستند ٬ هر آینه از شدت شوق جان می سپردند ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
خدايم تا خداست و اين عالم به پاست مسير قلب من سوي كرب و بلاست به جز با تربتت كفن پوشم مكن به وقت احتضار فراموشم مكن
حبيبي يا حسين ... سلام الله عليك ، يا خير حبيب و محبوب !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
"بسم الله الرحمن الرحیم "
محرم آمده تا پر بگيريم پر از مژگان چشم تر بگيريم بيا امسال هم آب حيات از لبان تشنه اصغر بگيريم بيا بالاي تل زينبيه سراغ از زينب مضطر بگيريم ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
" بسم الله الرّحمن الرّحيم " حاجيان مي آيند ... احرام به تن كرده و طواف يار ادا كرده ... حاجيان آمده اند ... و موسم حج ، رفته ... اما ...
در اين ميانه تو انديشيده اي كه ... چه شد كاروان حسين (عليه السلام ) ؟! كدامتان از آن قافله مي پرسيد ؟ مگر حسين (ع) مسافر نبود ؟ مگر حسين (ع) پاره تن فاطمه (س) ، قصد حج نكرده بود ؟ مگر حسين (ع) به سوي كعبه عزيمت نكرده بود ؟ مگر حسين (ع) ... همگان گمان مي كنند كه در عالم ، اين حج حسين (ع) است كه ناتمام مانده است . اين سفر اوست كه بي انتها مانده است ... نه ، حج نه ، سفر هم نه ! اين وجود حسين (ع) است كه تمام نشدني است ... اين نور حسين (ع) است كه فنا نشدني است ... حج حسين (ع) زمان ندارد ... طواف حسين (ع) كعبه سنگي نمي خواهد ... دلي كه شنواست ، با تمام خود لبيك مي گويد ... دلي كه سپيد است ، به خون مُحرم مي شود ... گوش بگير : با خون !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
" بسم الله الرّحمن الرّحيم " يا علي ... يا علي ... مالك مُلْك دلي ... نام زيباي تو شد ... رافع هر مشكلي ... يا علي يا مولا ... اي نگار زهرا (سلام الله عليها ) ... يا حيدر ... ياحيدر ... يا مرتضي !
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلّم ) در خطبه غدير چنين مي فرمايند : معاشر النّاس ! ما من علم ، إلّا و قد أحصاه اللهُ فيّ ، و كلّ علم عُلّمتُ فقد أحصيتُه في إمام المتقين
، و ما من علم إلّا و قد علّمتُه عليّا و هو الإمام المبين ، الّذي ذكره الله في سورة
يس : ( سوره مباركه يس /12 ) اي آدميان ! هيچ علمي نيست ، مگر آنكه خداوند آن را درون من نهاده است . و من هر علمي كه فرا گرفتم ، در امام متقين قرارش داده ام ! هر چه علم است ، به علي (عليه السلام ) آموخته ام . و اوست كه امام مبين است . هماني كه خدا در سوره يس اينچنين يادش كرده است : همه چيز را در امام مبين ، به شماره در آورده ايم !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
" بسم الله الرّحمن الرّحيم " عشق تو مرا " ألستُ منكم ببعيد "
هجر تو مرا " إنّ عذابي لشديد "
بر كنج لبت نوشته " يُحيي و يُميت "
" منْ ماتَ من العشق فقد ماتَ شهيد "
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
" بسم الله الرحمن الرحيم " اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد معشوق همين جاست بياييد بياييد معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما ، در چه هواييد ؟ گر صورت بي صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد ده بار از آن راه به آن خانه برفتيد يكبار از اين خانه بر اين بام بر آييد آن خانه لطيف است نشان هاش بگفتيد از خواجه آن خانه نشاني بنماييد يك دسته گل كو ؟ اگر آن باغ بديديد ؟ يك گوهر جان كو ؟ اگر از بحر خداييد ؟ با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد (مولانا )
طواف كعبه ، طواف دل است ، خرق حجبي است كه گنج نهاني وجودتان را پوشانيده است . تو از اينجا آغاز كن ، از شهر خودت ! از اينجا طعم ارتباط با آن دوست دير آشنا را بچش ! از اينجا با او مناجات كن ! از اينجا انتظار را آغاز كن ! از اينجا براي پروانه شدن روزشماري كن ! ... مبادا لحظه عنايت ، خواب غفلت ربوده باشدت ! مبادا در آن لحظه دلت را غصب كرده باشند ! آن گاه نمي گيري ، محروم مي شوي و اين حرمان بسيار سوزناك است ! ( جزوه پرواز جوان ، دفتر 8 و 9 ، م . س )
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
" بسم الله الرّحمن الرّحيم "
ما مسئول انتشار آن نعماتي هستيم كه خداوند عنايت كرده است ... ما مجراي نعمتيم ، چاه كه نه ، چشمه ايم ... چشمه است كه نهر مي شود و به بحر مي رسد ... آنكه بجوشد و بخروشد ، دريايي مي شود ، گوش بگير : آن كه بجوشد و بخروشد ! برگرفته از سخنان گرانبهاي آيت الله جوادي آملي
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
كدومش بيشتر مي چسبه ؟! 1_ چو به كوه طور رفتي " أرني " مگو و بگذر كه نيرزد اين تمنا به جواب " لن تراني " * * * * * * 2_ چو به كوه طور رفتي " أرني " بگو و مگذر تو جواب دوست خواهي ، چه " تري " چه " لن تراني " * * * * * * 3_ " أرني " كسي بگويد كه تو رانديده باشد تو كه با مني هميشه دگر اين چه " لن تراني " ؟!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
" بسم الله الرحمن الرحيم " مي دانم ... مي دانم تو خواستي كه بيايم ، تو صدايم كردي ، تو گفتي كه بخوانمت ، تو اجازه دادي كه درد دل بگويمت ، تو گفتي بيا ... من هم آمده ام ... مي دانم ... زائر تو بودن ؛ در حريم تو ، راه يافتن ؛ بر گرد كوي تو طواف كردن و ... معرفت را مي طلبد ، صفاي دل مي خواهد ، پاكي درون را نياز است ، اما ... اما من ... فقط با دلي سرشار و لبريز ، آمده ام تا شادي و زيبايي اين ايام را ، كنار تو به نظاره بنشينم ، آمده ام ... آمده ام تا در آغوش تو ، سر بر شانه هاي تو ، هاي هاي اشك شوق بريزم و مثل هميشه تو آرامش كني ... تو مرهم گذاري اش ... تو پناه باشي اش... آمده ام اما ... با پشتي از گناه ، با دلي تاريك و سياه ، با كوله باري از نداشته ها ، با ... ولي : از بد حادثه اينجا به پناه آمده ام ...و درين بحر كرم غرق گناه آمده ام ... به گدايي به در خانه شاه آمده ام ... و به ديوان عمل نامه سياه آمده ام ... با آتش آه آمده ام ... آمده ام كه در بهشت تو ، در درياي رحمت تو پاك شوم ، از نور تو ، روشني يابم . و مي دانم كه تو ، چون خدايم ، " سريع الرضا " يي ، نمي شود كه فقير را ، از خانه ات براني ، دستان تهي كه از آستان تو ، خالي بر نمي گردند ، مگر مي شود كه تو ، صداي ناله دلي را بشنوي و بي پاسخ ، رهايش كني ، " امام رئوف " كه رد نمي كند ، وجود بخشنده ، كه كم نمي دهد ،" أنيس آلنفوس " كه تنها نمي گذارد ، بي جهت نيست كه تو را " معين الضّعفاء و الفقراء " مي خوانند ، و من ... سخت ضعيفم و فقير ... " اللّهمّ طهّرني و طهّرلي قلبي و إشرح لي صدري و أجر علي لساني مدحتك و الثّناء عليك فإنّه لا قوة إلّا بك اللّهمّ اجعله لي طهورآ و شفاءً " قدم به قدم ، لحظه به لحظه ... الله اكبر ... لا إله إلّا الله ...سبحان الله ... والحمد لللّه ، الحمد لللّه ، الحمد لللّه ........... نيت كرده ام كه از " باب الجواد " إذن ورودم را بگيرم ... " ... فآذن لي يا مولاي في الدّخول ، أفضل ما أذنْتَ لأحد من أوليائك ، فإن لم أكُن أهلآ لذلك ... " اگر من شايستگي ندارم ، تو كه كريم هستي ... فأذن لي يا مولاي ...فأذن ... فأذن ... ،فأذن ... هان اي دل ! بايد تمنا كني ، بايد خاضع تر شوي ، بايد بيشتر ذوب شوي ، عصاره ات را به اين ديده ها بده ، ... فأذن لي يا مولاي بحق فاطمة ... فاخلع نعليك ... إنّك ... نمي دانم آرام بيايم يا هروله كنم ، نمي دانم با پا بيايم يا سر ، نمي دانم بي دل بيايم ، يا فقط اين دل بيايد ، نمي دانم ، تو ببر ... نگاهم مشتاق گنبد توست ، بيتاب ديدن آن همه عظمت ، آن همه نور و نور و نور ... سرت را بالا بگير ... ببين ، اما نه فقط با اين ديده ها ، پس چشم دلت كو ؟ ... بازش كن ... گنبد ، كه گنبد است ، چشم دل باز كن كه ... هر چه ناديدني است ... إفتتح يا مفتّح الأبواب ...
" السّلامُ عليكَ يا عليّ بن موسي الرّضا ... السّلام عليكَ يا شمس الشّموس ... السّلام عليك يا أنيس النّفوس ... السّلام عليك يا غريب الغرباء ... السّلام عليك يا مُعين الضّعفاء و الفقراء ... السّلام عليك أيّها الصّديق الشّهيد ... " مي شنوم صداي ملائك را ، صداي طواف عاشقانه شان را ، بال به بال فرشي ساخته اند براي رسيدن به عرش ... چه عطري دارد بهشت تو ... چه صفايي دارد نگاه تو ... چه روشنايي دارد آسمان تو ... چه سيراب مي كند درياي تو ...
دارالشكر ... شكر شكر شكر ... دار الذكر ... أللهم صلّ علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم ... ... ... ... ... ... ... ... ... عجل فرجهم ... عجل ... عجل ... إلهي عجّل ... چقدر غريبم ... چقدر غريبم من كه بايد بي امام زمانم قدم در اين بهشت گذارم ... چقدر دورم كه صداي " هل من ناصر "ش را نمي شنوم ، پاسخش نمي دهم ، ياريش نمي كنم ... چقدر فقيرم كه ندارمش ... چقدر ضعيفم كه ياراي ديدن و بودن و ماندن ندارم ... قدم به قدم ... لحظه به لحظه ... نزديك مي شوي ، بخوان : دلمو گره زدم به پنجره ت دارم ميام ... به اميدي كه بيام اين گره ها رو وا كني ... و تو مي داني كه همه گره ها يكي است و همه درمان ها هم . همه گره ها منم و همه درمان ها شما كه " عادتُكم الإحسان وسجيّتُكم الكرم " . مي خواهم بيايم و چشمانم را به ضريحت بدوزم ، إذن دخول مي خواهم ، بار ديگر و اين بار با نام " أباالفضل "... گفته بودم كه تو و بهشت تو شده است مكه و مدينه و نجف و كربلاي من ... من با آسمان تو به همه آسمان ها سفر مي كنم ... شكر شكر شكر ...
ببار اي دل ، ببار ... اينجاست جاي باريدن ... اينجا منزلگه معشوق توست ، ببار ... اينجا قلعه آرامش توست ، ببار ... اينجا خانه اميد توست ، ببار ... اينجا پناه بي پناهي توست ، ببار ... اينجا بهشت توست ... ببار ... اينجا برآورده آرزوهاي توست ...اينجا پاسخ تمناي توست ...ببار... اينجا صاحبخانه توست ...ببار ... ببار اي دل ، بكوب اي دل ! بسوز اي دل ! از عشق رسيدن بسوز ، پر و بال بزن ، هلهله كن ، پاي بكوب ، دست بيفشان ، تعظيم كن ، بگرد ، طواف كن ، بنشين ، بايست ، ادب كن ، بنوش ، بچش ، سيراب شو ، ببين ، گوش كن ، نمان ... نمان ... نمان ... هميشه همه جا ذكر خير تو رو دارم راس مي گم به خدا تو رو خيلي دوسِت دارم كاري با هيچ كس ندارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم نگات كنم تو هم منو نگا كني من تو رو صدا كنم تو هم منو صدا كني هر كيم يا هر چيم پيش تو سر به زير ميام تو مي شي امير دل من شبيه اسير ميام شير كمون ابرو سلطان دل همه دل زهمه برده خاطر خواه فاطمه شاه شاها آقاتر از آقا هستي عاشقا فداي تو بي كسونيم بي نام و نشونيم بيچاره مي خونيم براي تو كي مي شه دست جمع بيايم هميشه پيشت بمونيم قول مي ديم تو حرمت روضه زهرا نخونيم ................. روضه زهرا(س) ؟!! نخوانم ؟!! بگذار كمي از شب تغسيل ماه بگويم ... بگذار اين دلم پيش تو قدري سبك شود ... " چه شبي است امشب خدايا! اين بنده تو هيچ گاه اينقدر بيتاب نبوده است ، اين دل و دست و پا هيچ گاه اينقدر نلرزيده است . اين اشك اينقدر مدام نباريده است ، چه كند علي (ع) با اين همه تنهايي خدايا ! اي خدا ! در سوگ پيام آور تو كه سخت ترين مصيبت عالم بود ، مي گفتم : گلي از گلستان تو در اين گلخانه به يادگار هست ، اما اكنون چه بگويم ؟ اين همه تنهايي را كجا ببرم ؟ اين همه اندوه را با چه كسي قسمت كنم ، خدايا ! خسته ام خدا ، چقدر خسته ام ! فاطمه در اين دنيا براي من حقيقت كوثر بود . با او ، تشنگي ، گرسنگي ، سختي ، جراحت ، كسالت و خستگي به راستي كه معنا نداشت ...و اكنون با رفتن او من همه خستگي هاي گذشته را هم بر دوش خود حس مي كنم ... چه طور من بدن نازنين اين عزيز را شست و شو كنم ؟ اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام مي كردم . اگر دفن او واجب نبود خاك را هم بر او حرام مي كردم ... حيف است اين جسم آسماني در خاك.حيف است اين پيكر ثريايي در ثري . حيف است اين وجود عرشي در فرش ... اي واي ! اين تورم بازو از چيست ؟ ... اين همان حكايت جگرسوز تازيانه و بازوست . خلايق بايد سجده كنند به اين همه حلم ، به اين همه صبوري . فاطمه ! گفتي بدنت را از روي لباس بشويم ؟ براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را كردي ؟ نازنين ! چشم اگر كبودي نبيند ، دست كه التهاب و تورم را لمس مي كند .... عزيز دل ! كسي كه دل دارد بي ياري چشم و دست هم درد را مي فهمد ... اي خدا ! اين غسل نيست ، شست وشو نيست ، مرور مصيبت است .دوره كردن درد است ، تداعي محنت است ... اي واي از حكايت محسن ! حكايت فاطمه و آن در و ديوار ! حكايت آن ميخ هاي آهنين با بدن نحيف و خسته و بيمار ! حكايت آن آتش با آن تن تب دار ! حكايت آن دست پليد با اين گونه و رخسار !حكايت آن همه مصيبت با اين دل بي قرار! آرام تر اسماء ! دست به سادگي از اين همه جراحت عبور نمي كند ، دل چه طور اين همه مصيبت را مرور كند ؟ اينكه جسم است و اين همه جراحت دارد ، اگر قرار به تغسيل دل بود ، چه مي شد ؟!اين دل شرحه شرحه ، اين دل زخم ديده ، اين دل جراحت كشيده ... اسماء بيار آن كافور بهشتي را كه ديگر دل ، تاب تحمل ندارد ...." و سكوت ... سكوتي به پهناي سكوت علي (ع) ... به وسعت دل علي (ع) ... به سنگيني غربت علي (ع) ... به سوزناكي اشك هاي در چاه علي (ع) ... به عمق مظلوميت علي (ع) ... به خاطر دل علي (ع) كه ديگر تاب تحمل ندارد ... ببارببار ببار ... چه بگويم ... ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست ... در حضرت كريم تمنا چه حاجتست جام جهان نماست ضمير منير دوست ... اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست الهي ! الهي ! الهي ! ....................................................................................................................................... نيامدم كه چيزي بخواهم ، مي خواهم چه كنم اين همه را . من ... فقط آمده ام كه خودت را بخواهم ... آمده ام اين دلم را فداي تو كنم ...سر و دل و جانم را ... دست و دل و زبانم را ... همه وجودم را ... همه هستي ام را فداي تو كنم و فقط تو را بطلبم ... تو كه باشي همه چيز هست و ... نيامدم كه چيزي بخواهم ، من .. فقط آمده ام كه تو را ببينم و روي زانوان تو اشك بريزم و درد دلم را سبك كنم ... آخر جاي ديگري نمي شناختم ... نداشتم كه بروم ... كجا امن تر از تو و دستان پر از مهرت ... كجا بروم كه مهربان تر از تو بيابم ... اينجا و سفره گسترده تو مرا از همه بي نياز مي كند ... از همه ...
يا امام رضا (ع) ! منونم كه راهم داده اي ! ممنونم كه اجازه داده اي ! ممنونم كه صدايم كرده اي ! ممنونم كه مرا خوانده اي ! و حال وقت شنيدن رسيده است ... اين گوش ها را پاك كن و برايم بگو ... آمده ام كه برايم بگويي ... آمده ام كه بشنوم و بنوشم . آمده ام كه تو به من بياموزي ... تو بر وجودم بنشاني ... تو بر قلبم بنشاني ... تو بر دلم بنشيني ... ديگر نمي گويم و سر تا به پا مشتاق شنيدنم ... ............................................................................................ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هاتف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
فائز بي نشان قصه گو پروانه مهاجر آمون سامي |
|
RSS
|